-امروز جوانی را دیدم... در چشمهایش برق امید به زندگی می درخشید، از این برق امید حالت تهوع بهم دست داد... دلم میخواست روی صورتش بالا بیارم...
-امروز پیر مردی را دیدم، دلم میخواست خفه اش کنم که این چنین تا کنون زندگی کرده بود...
-کودکی را دیدم که شاد و سرخوش میدوید، دلم میخواست به او بگویم که باید کفاره گناهان پدر و مادرت را پس بدهی...
-پدر و مادری را دیدم، دلم میخواست بلند بلند به حماقتشان قهقهه بزنم...
چقدر انسانها لزج شده اند!!!
No comments:
Post a Comment